سید محمد صدرالدینسید محمد صدرالدین، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره
یاسمینیاسمین، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه سن داره

پسری و دختری

از بابا به پسر

سلام پدری امشب رفته عرفات .... هر دری که به تخته ای می خورد صدرالدین بعدش یک بابا هم می گوید ... هنوز بیست روز مانده تا بابا بیاید ... اخرین پرواز است .... منهای جیغ های بنفش این روزها برای هر چیز خوب هستم ...  فعلا که زور رها دختر همسایه بر من می چربد ... کم کم کلمات شکل می گیرند ... خاله هانی به مقام ها ارتقائ درجه یافت ... بابا م / بابا علی و بابا جون هر سه بابا ها با لحن های خودشان هستند .... صدای حیوانات دارد کامل تر می شود .... هوا هم که حسابی سرد است 
21 مهر 1392

روز کودک خود را چگونه گذراندید

سلام حقیقتا در گذاشتن عکس بسیار تنبل می باشم ... امروز صبح همراه پسری راهی سرای قلهک شدیم ... جای پارک را شانسی در محل پیدا کردیم و منتظر همراهان شدیم ... صدرالدین رو سپردم به مامان و هانی و خودم رفتم همایش خلاقیت .... چیز زیادی دستگیرم نشد یعنی انگار فهرست یک کتاب رو خونده باشی ... بیشتر مطالب رو بلد بودم .... یکمی هم مرور بر دانسته هایم شد و یکمی هم مطالب جدید ... به نظر من و بسیاری که انجا بودند کلیدی ارائه نشد فقط کلیات گفته شد / خوب معمولا روانشناسان جوری صحبت می کنند که حس کنجکاوی ادم رو تحریک می کنند و بعدش تلفن به دفترشون و وقت ملاقات حضوری... کلا بحث اول خوب بود ولی بحث دوم فقط یک جاییش رو دوست داشتم و اوون انتقاد از فلش ک...
16 مهر 1392

بابا

سلام درسته پسری هنوز درست حرف نمی زنه ولی حواسش جمع است ... امروز بعدازظهری نمی خوابید و چشمش به در بود و هی می گفت بابا بفت یعنی بابا رفت و اخرش هم نخوابید ... صبحی هم که تا چشم باز کرده میگه بابا نی .... یعنی بابا نیست  شبی به مدد ای پد بابا را دیده و با کمک اهنگ شادی برد والیبالیست ها کلی هنرنمایی کرده .... و اینطوری پدر و پسر بعد از 5 روز همدیگر رو دیدند ... نی نی اگر حرف می زد کمتر توی دلش می ماند ولی ....  
14 مهر 1392

برنامه این هفته

سلام  سه شنبه روز جهانی کودک است ... هم به کودک درونم و هم به کودک برونم تبریک می گم ... سه شنبه صدرالدین میره باغ سینمایی قلهک برای برنامه روز کودک... امشب رفتیم هالیدی و اقا پسر صاحب یک سویی شرت قهوای شیک شد ....  صدرالدین به صورت خودجوش از عدد ده به شمارش یازده تا بیست رسیده است ...  اوون روزی توی رختخواب احساس کردم داره می شمره ... رسید به عدد یازده و دوازده و سیزده به انگلیسی خیلی رسا گفت ترتین و تا بیست یک عالمه عدد شد ترتین !!!! عزیزم ... مثل 5 که به انگلیسی فایو و جنابعالی میگی پنج .... صدرالدین این روزها اگر جیغ نزنه خیلی دوست داشتنی تر است ...
13 مهر 1392

مشهد ما و مکه بابا

سلام به همه دوستان اوون هفته ای که همه ر فتیم مشهد و خیلی خوش گذشت / بگذریم که در راه برگشت خیلی گریه کردم و خیلی روی اعصاب همه بودم ولی کلا نی نی خوبی بودم .... همان جا هم بابا علی حاجی مکه شد و الان سه روزه رفته .... هر دری که باز و بسته میشه و هر اسانسوری که جابجا میشه لفظ بابا از زبانم شنیده میشه .... این روزها حسابی تبدیل به جنگجوی کوچولو شدم / تنها کاری که مامان انجام میده نگاه کردن و گاهی یکمی خشمگین شدن است .... امروز هم خانه مامان س هستم و حسابی با نیما بازی کردم و دم غروبی از هوش رفتم ... کلا برای ماه مهر تغییر خاصی نکردم .....
12 مهر 1392
1